به لحاظ تاریخی و از دید معنی‌شناسی كلاسي سيسم داراي معاني گوناگوني است.

 نویسند‌گانی كه آثار آنان  شایسته‌ی مطالعه‌ی طبقات بالای جامعه است  و نويسندگان عامه.. صفت كلاسيك طبقات بالا به تدريج معنی وسیع‌تری پیدا کرد و به آثاری اطلاق شد که شایسته‌ی تدریس در کلاسها و قابل استفاده برای تربیت نسل جوان باشد. این نویسندگانی که آثارشان به عنوان سرمشق برای دانش‌آموزان پیشنهاد می‌شد، طبعاً بهترین نویسندگان بشمار می‌رفتند و کلمه‌ی کلاسیک نیز معادل برتری تردید ناپذیر اثر شمرده شد. آثار برتر، بخصوص از نظر معلمان، طبعاً آثاری هستند که با گذشت قرنها و دورانها اهمیت و ارزش خودشانرا حفظ کرده‌اند

 اما در کنار آن، نویسندگان جدیدی را هم که آثارشان شایستگی قرار گرفتن و در کنار آثار بزرگان قدیم را پیدا می‌کند، نویسندگان کلاسیک و آثارشان را کلاسیک ادبی می‌نامند. تولستوی، گوته و پروست را کلاسیک‌های ادبیات روسی آلمانی و فرانسه آن دوران هستند.

باید گفت که هنر کلاسیک اصلی همان هنر یونان و روم قدیم است. شاعران قرن هفدهم هم فرانسه، بدنبال نهضتی که اومانیسم Humanisme نامیده می‌شود، این هنر قدیم را برای خود سرمشق قرار دادند و آثار خویش را به پیروی  از قواعد ثابت و بارزی که از ادبیات یونان و روم قدیم و بخصوص از عقاید ارسطو اقتباس شده بود بوجود آوردند. البته این نهضت یک قرن پیش از آنکه در فرانسه ظاهر شود، در ایتالیا و اسپانیا بوجود آمده است.

بطور کلی نیمه‌ی دوم قرن شانزدهم دوره‌ای بود که در آن نخستین بار آئین ادبی وسیعی برای خلق آثار ادبی بوجود آمد و این آئین ادبی دارای اصولی بود که حتی تا پایان قرن هیجدهم نیز ارزش و اعتبار خود را از دست نداد و همین اصول بود که در آغاز قرن هفدهم مایه‌ی ایجاد مکتب کلاسیک گردید.

 

از رنسانس تا کلاسیسیسم

دوره‌ی سلطنت هانری چهارم را که از سال 1589 (تاریخ پایان رنسانس فرانسه) تا 1610 ادامه داشت می‌توان مرحله‌ای بین رنسانس و کلاسیسیسم شمرد. زیرا نویسندگانی را که در این دوره بوجود آمدند نه می‌توان در صف نویسندگان قرن شانزدهم قرار داد و نه می‌توان جزو نویسندگان قرن هفدهم بشمار آورد. این عده با اینکه در تاریخ ادبیات فرانسه جای مهمی اشغال نکرده‌اند ولی از این لحاظ که زمینه را برای ایجاد مکتب کلاسیک آماده ساخته‌اند قابل ذکرند.

پیدایش قواعد مکتب کلاسیک بدنبال کوششهای «رنسار» و «دوبله» و دیگران، محققان ادبی است. آنان  تصمیم گرفتند که قبل از تقلید از آثار هنر گذشتگان، به مطالعه‌ی نظریات آنان بپردازند، قواعد و اصولی را که آنان در آثار خود ذکر کرده‌اند تشریح و تفسیر کنند و آثاری را که می‌نویسند با این قواعد تطبیق دهند.

در نظر کلاسیک‌ها هنر اصلی شاعر یا نویسنده عبارت از رعایت دقیق این اصول و قواعد بود و نویسنده‌ای می‌توانست اثر «زیبا» بوجود بیاورد که قواعد مکتب کلاسیک را بهتر رعایت کرده باشد. از این رو نویسندگانی را که کاملاً تابع این قواعد نبوده‌اند نمی‌توان نویسنده‌ی کلاسیک شمرد.

عنوان «کلاسیک» مخصوصاً به نویسندگان که تابع مکتب 1660 بوده‌اند اطلاق می‌شود. از این نویسندگان می‌توان مولیر Moliére، Bruyére و مادام دولافایت Mme de Lafayette را نام برد.

عده‌ی دیگری قدم جلوتر می‌گذارند و عقیده دارند که اصول مکتب کلاسیک بجز بیست سال (1660 تا 1680) که کاملاً‌ تابع نظم و انضباط مکتب بوده در سالهای دیگر رعایت نشده‌ است، زیرا مولیر نتوانسته است کاملاً بر سبک تصنع غلبه کند و نویسندگان تراژدی بوئی از رئالیسم برده‌اند.

اصول و قواعد مکتب کلاسیک

تقلید از طبیعت

قبل از رعایت هر قانون و و قاعده‌ی دیگری آنچه نویسنده‌ی کلاسیک باید در نظر بگیرد، تقلید از طبیعت است. اما نکته‌ی قابل توجه در اینجاست که بنیادگذاران سایر مکاتب نیز ادعای تقلید از طبیعت را دارند. مثلاً ویکتور هوگو پیشوای رمانتیسم در عین حال که به مخالفت با کلاسیسیسم برخاسته است و می‌خواهد اساس آنرا در هم بریزد، اراده می‌کند که فرمانروائی طبیعت را مستقر سازد و می‌گوید: «پس طبیعت! طبیعت و حقیقت!» سپس زولا وقتی که ناتورالیسم را بنیاد می‌نهد، ادعا می‌کند که طبیعت را به عنوان چیز تازه‌ای در ادبیات آورده است. حتی شاعران متصنع نیز ادعا می‌کنند که آثارشان موافق طبیعت و عبارت از نقاشی طبیعت است.

ولی تقلیدی که کلاسیک‌ها از طبیعت می‌کنند با روش دیگران فرق دارد و قابل بحث است: آیا تقلید از طبیعت باید مانند عکاسی عیناً و با دقت انجام گیرد؟ نه! باید از نقوش در هم طبیعت، جوهر هر چیز خوب یا بد را بیرون کشید و این جوهر مشخص کننده را به نحوی که مطابق با حقیقت و واقعیت باشد، بصورت کامل بیان کرد. این اثر مشخص کننده باید از زوائد و مطاب اضافی مجزا شود و به تنهائی خودنمائی کند. هنرمند باید حالتی را که می‌خواهد نشان دهد، بجای تقلید جزئیات آن با چند عبارت کوتاه و قوی بیان کند،‌ و حقیقت باید به طبیعت فرمان دهد که بهتر از هر موقع دیگری جلوه کند. یعنی هنرمند کلاسیک بجای نقاشی طبیعت، صورت کاملتری از آن می‌سازد و آنرا با آرمانها و آرزوهای بشریت توام می‌کند.

هنرمند کلاسیک تمام طبیعت را نمی‌خواهد تقلید کند. او فقط در صدد تقلید طبیعت انسانی است زیرا هنوز قرن هفدهم، طبیعت خارج، یعنی آن طبیعت زنده و جالب و رنگارنگی را که باید در آینده ژان ژاک روسو کشف کند نشناخته است و به آن توجه ندارد

آئین کلاسیک ادبیات را از نشان دادن صفات پست انسانی منع می‌کند، زیرا عقیده دراد که این صفات در حیوانات نیز وجود دارد و صفاتی که ما را از حیوانات مشخص ساخته و انسان نموده است خیلی بالاتر از اینهاست و باید به تشریح و توصیف آنها پرداخت. حیوانات اسیر غرائز و انسان حاکم بر حیوانات است. مخصوصاً از صفات انسانی، آن صفاتی را باید تشریح کرد که زودگذر نیست بلکه مداوم است. این صفات مداوم در روح انسانی وجود دارد: عشق و حسد و خست و غیره از این قبیل است و همین قسمت کلاسیسیسم است که آنرا از رئالیسم، که ممکن است قسمت‌هائی از زندگانی اجتماعی عصر معین یا محیط مخصوصی را تشریح کند، دور می‌سازد.

تقلید از قدما

طبیعت بطور مستقیم و بی‌واسطه قابل تقلید نیست، زیرا هیچیک از سرمشقهائی که طیعت در معرض دید بشر گذاشته است، دارای مشخصات کامل و بی‌نقص زیبائی نیست. در این میان قدما توانسته‌اند از میان این مظاهر طبیعت، بهترین و مناسب‌ترین آنها را انتخاب کنند و در آثارشان بطرز شایسته‌ای بیان نمایند.

آموزنده و خوشایند

بعقیده‌ی صاحبنظران کلاسیک، تنها تجسم زیبائی برای تکمیل یک اثر هنری کافی نیست، بلکه اثر هنری در عین حال باید آموزنده و دارای نتیجه‌ی اخلاقی باشد. اما باید دانست که کلاسیسیسم مکتب وعظ و خطابه‌ی خشک نیز نیست، بلکه یک مکتب اخلاقی حد فاصل بین درس و تعلیم محض و بازی وتفریح ساده است، و روشی که برای این آموزش‌ها اتخاذ می‌شود باید برای مردم خوشایند باشد. فصاحت و بلاغت بوسوئه مخصوصاً در مرثیه‌هائی که گفته است چنین منظوری را تأمین می‌کند.

وضوح و ایجاز

اثر کامل اثری است که روشن و واضح باشد. وضوح و سادگی عبارت از این نیست که اثر فقط از طرح سطحی و ساده‌ای تشکیل یافته باشد، بلکه عبارت از اینست که جمله‌ها با دقت و ظرافت هنرمندانه‌ای تنظیم شود و از کلمات نامفهوم و زائد تصفیه گردد. زبان کلاسیک وسیع نیست و کلمات محدودی دارد.

همچنین قاعده‌ی مهم سبک، در مکتب کلاسیک، اینست که مطالب بیشتری با حداقل کلمات ممکن بیان شود. نمایشنامه‌ای که دو هزار بیت داشته باشد و اندرزی که به سه سطر برسد طولانی شمرده می‌شود. آثار هر نویسنده باید در یک یا دو جلد جا بگیرد. فقط باید برای بیان مطلبی نوشت همانطور که ولتر می‌گوید: «هیچ چیز بیفایده‌ای را نباید گفت.»

حقیقت نمائی

شکی نیست که اثر شاعر از آن چیزی که اتفاق افتاده است بحث نمی‌کند، بلکه از آن چیزی سخن می‌گوید که وقوع آن بر حسب ضرورت یا «حقیقت نمائی» امکان دارد. یعنی فرق شاعر و مورخ این نیست که اولی گفته‌اش منظوم باشد و دومی منثور، بلکه فرق اصلیشان این است که مورخ از آنچه اتفاق افتاده است بحث می‌کند و شاعر از آنچه می‌توانست اتفاق بیفتد. شعر پیوسته از کلیات بحث می‌کند و تاریخ از جزئیات. ( ارسطو)

در هنر، حقیقت نما آن چیزی است که عقاید عمومی درباره‌ی آن متفق است. از اینرو نویسنده‌ی کلاسیک باید وقتی هم که شخص معینی را به عنوان قهرمان اثر خود انتخاب می‌کند، آن خوی او را موضوع اثر خود قرار دهد که برای اشخاص هم تیپ او جنبه‌ی کلی دارد والا انتخاب خوی استثنائی او، مثلاً «خشم آشیل» بعنوان مایه‌ی اصلی حوادث اثر، بهیچوجه شایسته نیست.

نزاکت ادبی

بعقیده‌ی نویسندگان کلاسیک، آن چیزی زیباست که با طبیعت خودش و با طبیعت ما توافق داشته باشد. رعایت چنین توافقی را در مکتب کلاسیک «نزاکت» مینامند. «نزاکت ادبی» یکی از شرائط اساسی ایجاد آثار کلاسیک است. . این کلمه دارای معنی بسیار وسیعی است و در مسائل ادبی  تقریباً بیان کننده‌ی آن چیزی است که «هماهنگی» Harmonie نامیده می‌شود. زیرا برای رعایت این اصل باید اولاً هماهنگی بین قسمتهای مختلف اثر هنری و ثانیاً هماهنگی آن اثر با روحیه‌ی مردمی که آنرا تماشا می‌کنند حفظ شود.

قانون سه وحدت

منظور از «قانون سه وحدت «وحدت موضوع» و وحدت زمان و وحدت مکان است که از اصول مهم مکتب کلاسیک شمرده می‌شود و از ادبیات یونان و آثار ارسطو به ارث مانده است. نویسندگان کلاسیک به پیروی از پیشوایان یونانی خود عقیده داشتند که در هر اثر ادبی باید این وحدتها مراعات شود و اثری که فاقد این سه وحدت باشد نمی‌تواند مورد قبول هنرمندان کلاسیک واقع شود.منظور از وحدت موضوع آن است که حوادث فرعی و اضافی داخل حادثه‌ی اصلی نشود. افسانه (فقط باید یک حادثه‌ی (موضوع) کامل را بیان کند. همه‌ی قسمتهای این موضوع چنان باید کنار هم چیده شده باشد و چنان وحدتی تشکیل دهد که کوچکترین قسمتی از آنرا نتوان تغییر داد یا حذف کرد.

در رابطه با وحدت زمان ، ارسطو میگوید: «تراژدی می کوشد که تا حد امکان خود را در  یک  شبانه روز محصور کند و یا حداقل از این حدود تجاوز ننماید. در عين حال اگر مدت نمایش کوتاه باشد ولی مکانهائی که حوادث در آن اتفاق می‌افتد متعدد و دور از هم باشند تراژدی جنبه‌ی طبیعی خود را از دست می‌دهد. از اینرو تا حد امکان حادثه باید در مکان واحد اتفاق بیفتد. تراژدی وقتی مؤثر می‌افتد که جمع و جور باشد و اگر حادثه‌ی آن بین زمانهای مختلف و مکانهای متعدد تقسیم شود، عاقلانه شمرده نمی‌شود. اين اصل وحدت مكان است.

وحدت چهارمي نيز از سوي هوارس،  بة این سه وحدت اضافه کرده است که عبارت از وحدت لحن (Ton) است. ولی اگر این وحدت مراعات گردد، یعنی در سراسر اثر فقط یک لحن بکار برده شود، آثار مختلطی از قبیل «حماسی و کمدی» یا «تراژدی و کمدی»،  از شمار آثار کلاسیک خارج می‌شود.